غمخوار مرا نیست دگر من شده ام خوار
بیگانه وخویش از من محزون شده بیزار
چون نیست دگر در رخم آثار تلالو
خاموشم و بی یاورم وبی کس و بی یار
خشکیده درختم من و در فصل خزانم
طوفان زده ام نیست دگر در بر من بار
خاموش چو شمعم که به کنجی بنشسته
پروانه ز گردیدن گردم بودش عار
من یوسف کنعان بدم و پادشه مهر
در پیش زلیخا شده کم ارزشم از خار
کمتر ز کلافی بفروشند مرا گر
دانم که کسم نیست در این شهر خریدار
در بحر غم و غصه شناور همه روزم
هر شب بکشم تا به سحر آه شرر بار
ای یاور بی یار کسان رب توانا
کس نیست به غیر از تو مرا یار و مدد کار
لطفی ز کرم کن به شکیبا که تو هستی
واقف ز همه درد نهان و همه اسرار
|
+| نوشته شده توسط
امین در دوشنبه یکم مهر 1387
|