تبليغاتX
شیده ی عشق Shedeye Eshgh
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم * تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
 چرا نه ؟؟؟؟
     

کدام ابلیس تو را این چنین به گفتن نه وسوسه می کند ؟؟؟؟

یا اگر خود فرشته ایست از دام کدام اهریمنت بدین گونه هشدار می دهد ؟

تردیدیست این ؟

        یا خود

گام صدای باز پسین قدم هاست

          که غربت را به جانب زادگاه آشنایی

                                            فرود می آیی!

 

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 گریه...

حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست

کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست

ناخن به سینه میکشم ار روی ناچاری ولی

گویی در این ماتمکده احساس دردی زنده نیست

من و تو همدرد یک حادثه ی پر از حکایت

هردو بارون زده ابر شکایت

تو درون اتشی سوزنده مانده

من یه خاکستر نشین تا بی نهایت

کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب

که از نیش به زخم آلوده اش بیمارم امشب

چگونه قصه ای را با رفیقم گویم از درد

که از دردم به خوشحالی نیارد خنده بر لب

قصه ی عشق من و تو یه حدیث جاودانه

بی گناه گشته اسیر بازی خشم زمانه

توی این بیگانه بازار با هیاهوی محبت

مرده انگار عاشقی تو قصه های عاشقانه

خسته و دربدر از زخم حسادت

هردو دلشکسته مرگ صداقت

نارفیقان را ببین خنجر به دست

 در کمین نشسته با نام رفاقت

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 گفتگو با خدا...

با ذره ذره جان تو را خواستن ،با قطره قطره اشک تو را خواندن و با لحظه لحظه عمر

 تو را سپری کردن همه آرزوی منست و افسوس که در مرداب نازیبای دنیا گرفتارم و غافل

 اما اینک پشیمان و نادم میخواهم از اسارت جان رها شوم وبه سوی مهربانی تو بازایم که تو

                                     همواره مراخوانده ای و خواسته ای

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 دل...

باز هم دل مهربانی میکند *  با غم من همزبانی میکند

هر چه با هر کس نگفتم دل شنید! * هر چه از هر کس نهُفتم دل بدید!

دل همان سلطان پر جاه من است *  اندرونش گرم از آه من است

دل مرا یاری دهد تا سَر شوم * از همه اندیشه ها برتر شوم

دل درون سینه ام تنها بُوَد *  همدم اندوه من شبها بُوَد

هر شب اندر خلوتم با او خوشم * جام شهداگین او را سر کشم

این دل من ،قطره خونی پر بهاست *  خانه ای در شهر پنهان خداست

از دلم هر شب تمنا میکنم *  مشت کار بسته اش وا میکنم

ای خدا این دل بود یا شهر غم *  او که میسوزد مرا در بیش و کم

از گل مِهرش چشیدم خارها *  مرده ام در راه عشقش بارها

دل مرا آواره هر خانه کرد * در درون جان زارم لانه کرد

دل برایم سوخت تا دانا شوم *  دل بپایم ساخت تا بینا شوم

دل چو مهتابی به شبهای من است *  مُهر سنگینی به لبهای من است

دل به رنگ خون ورنگ لاله است *  دل چو گلبرگی به زیر ژاله است

دل مرا گوید: که پر آوازه باش * هر دمی با رنگ و بوی تازه باش

دل چراغ تیرگی های درون *  همدم آشفتگی های برون

چون که با دل سرکنی هر روز و شب *  خود بسوزی در دمای رنج و تب

دل مرا با خارها هم خانه کرد *  با همه روشن دلی دیوانه کرد

دل نوای معرفت را میشنود * دل به غیر از معرفت چیزی نبود

دل چو مهتابی درون برکه هاست * دل بدون عشق زندان بلاست

دل که خود خورشید روشنگر بود * در حریم دلبران اخگر بود

دل بدون دلبر آوردن خطاست * در حریم دل نیاسودن ریاست

ای خدا در قلب من کاشانه کن * در درون قلب زارم لانه کن

فرشته بیات- کسائی

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 
 
بالا