دورم ز تو ای در درخشان چه کنم من * ای جان تو بگو با تن بی جان چه کنم من؟
چون آتش سر کش که کشد شعله به هر سوی * آهم شده با هر نفس آنسان چه کنم من؟
دیگر نتواند بنشیند دلم آرام * با این دل بی تاب پریشان چه کنم من؟
هر جای و به هر کوی بهر سوی همی بود * در جستجویت دیده ی گریان چه کنم من؟
در آتشم از هجرت و اندوه فراغت * با سوزش جان وز غم هجران چه کنم من؟
میمیرم اگر زنده نباشم بخیالت * با فکر تو وبا دل نالان چه کنم من؟
داری دم عیسی ندهی از چه به من جان ! * یعقوبم و بی یوسف کنعان چه کنم من؟
دل تاب دگر دوری روی تو ندارد * با این دل پر آتش سوزان چه کنم من؟
کم مانده به آخر رسد این عمر شکیبا * عمری که رسد بی تو به پایان چه کنم من؟
|
+| نوشته شده توسط
امین در شنبه یکم تیر 1387
|