
پیچیده در آغوش پریشانی خویشم
آشفته تر از حس غزل خوانی خویشم
هر روز از این کوچه به آن کوچه دویدن
محصول همین بی سرو سامانی خویشم
یک روز سر از عشق در آوردم و عمریست
قربانی پیراهن عثمانی خویشم
اینگونه که از وسعت آیینه رسیده
پیداست زمین خوده حیرانی خویشم
عمریست چو دیوار ترک خورده ام ای دوست
هر لحظه در اندیشه ویرانی خویشم
با این همه کفری که مرا وسوسه کرده
شرمنده یک عمر مسلمانی خویشم
|
+| نوشته شده توسط
امین در چهارشنبه یکم خرداد 1387
|