تبليغاتX
شیده ی عشق Shedeye Eshgh
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم * تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
 زمونه...

در زمانیکه وفا,قصه برف به تابستان است و ...

صداقت گل نایابی ودر چشمان پاک شقایق ها

عابر بی عاطفه غم جاری است

به چه کس باید گفت با تو انسانم و خوشبخت ترین.....

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 پای مرا برید...

                                           

خواستم چشمانم را ببندم تا شوقشان نمایان نگردد

خواستم رویم را برگردانم تا اسیر چشمانش نشوم

 خواستم تا دلم را پس بگیرم تا هوایش از سرم بیرون رود

خواستم مسیرم را تغییر دهم تا هر روز شاهد پنجره اتاقش نباشم

خواستم بگریم شاید آرامش بگیرم

خواستم خودم را مشغول کنم شاید از یادم برود

خواستم اما مگر می شود ؟

خواستم غرور را بشکنم , شکستم اما ...

اما , فقط غرورم شکست و تکه های شکسته اش ,

                                                                 تنها پای مرا برید.!

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 تنها خدا...

آیا راه سخت و ناهموار است؟                     

آن را به خدا بسپار!

آیا می کاری و برداشت نمیکنی؟

آن را به خدا بسپار!

اراده انسانی خود را به او واگذار

با تواضع گوش کن وخاموش باش

ذهن تو از عشق الهی لبریز میشود

آن را به خدا بسپار!

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 پریشان...

پیچیده در آغوش پریشانی خویشم

آشفته تر از حس غزل خوانی خویشم

هر روز از  این کوچه به آن کوچه دویدن

محصول همین بی سرو سامانی خویشم

یک روز سر از عشق در آوردم و عمریست

قربانی پیراهن عثمانی خویشم

اینگونه که از وسعت آیینه رسیده

پیداست زمین خوده حیرانی خویشم

عمریست چو دیوار ترک خورده ام ای دوست

هر لحظه در اندیشه ویرانی خویشم

با این همه کفری که مرا وسوسه کرده

شرمنده یک عمر مسلمانی خویشم

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
 
بالا