زهجرانت دلم خون شد کجایی * چرا ای جان جان من نیایی
تو رفتی با تو از تن جان من رفت *به تن جان آیدم گر تو بیایی
بیا ای درد و هم درمان دردم * که تو درمانی و دردم دوایی
صفا دیگر ندارد باغ و بستان * برای من تو بستان را صفایی
سرا پا سوختم از آتش هجر *چه سازم گر نسازم با جدایی
دلم شد غرق در دریایی امید * خدایی کن خدایی کن خدایی
چنان در زلف طرارت فتادم * که نبود دیگرم راه رهایی
به عشقت بوده و هستم وفا دار *چنین بی مرحمت آخر چرایی
دلم چون زلف و عهد خود شکستی * چه گویم چون به عهد خود نپایی
سیه شد از غمت روز من و دل *بیا که شمس عالم تاب مایی
ز بس بیگانگی کردی از این پس *سزد گویم اگر ناآشنایی
بیا تا سر نهم در زیر پایت * که بر فرقم به از ظل همایی
ندارد طاقت هجرت شکیبا* کجایی ای قرار دل کجایی
|
+| نوشته شده توسط
امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
|