تبليغاتX
شیده ی عشق Shedeye Eshgh
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم * تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
 ای عشق...

ای عشق که مرا رها نمیکنی

من روح آزاده ام را به تو تکیه می دهم

من هستی خود را که به تو مرهونم به تو باز میدهم

آن هستی که در اعماق اقیانوس تو جاری است

سرشارتر و فراوان تر بادا

ای سروری که از میان رنج مرا می جویی

مرا توان آن نیست که قلبم را به روی تو ببندم

در میان باران ، رنگین کمان می جویم

و میدانم که قول تو بیهوده نبوده است:

سحرگاه اشکی نخواهد ریخت...

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 چی بگم والا...

گل بی رخ یار خوش نباشد........بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان.................بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل....................بی صورت هزار خوش نباشد

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 روی نکو

ای بی وفا بترس دمی از خدای من کمتر جفا نما بدل مبتلای من

من با غم تو شادم و تو غافل از منی بر گوش چرخ میرسد هر دم صدای من

درد مرا دوای بجز دیدن تو نیست روی نکوی توست که باشد شفای من

از من نهان مکن رخ چون ماه خویش را هر ذره ای نشان ز تو باشد برای من

خونم اگر بریخت دو چشمان مست تو یک بوسه بس اگر که دهی خونبهای من

پروا ندارم ای صنم از روز رستخیز گر مهر چهره تو شود رهنمای من

بیزار گشته ام زه خود و دیگران از آنک پیدا نشد کسی که بداند بهای من

باغ و گل و بنفشه صفایی نمی دهد ای گلعذار روی تو باشد صفای من

با سوز دل بگو شکیبا به کوه کن شیرین بریزد اشک ز شور و نوای من

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 گفتگو با خدا...

محبوبم!

     اگر برای آن به سوی تو می آیم

       که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی ،

          بگذار که در آنجا بسوزم

            و اگر برای آن به سوی تو می آیم

              که لذت بهشت را به من بخشی

                بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود

                  اما اگر برای خاطر تو به سویت  می آیم ،

                    محبوبم!مرا از خویش مران!

                            متبرکم کن

                    تادر کنار زیبایی جاودانه ات

                          تا ابد لانه کنم

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 آخرین بار...

براي آخرين آرزو پياله اشکانم را به تو هديه ميدهم اي خوب من ،

اي هميشه خاموش سکوت تو را با ترانه هايم مي آميزم

لبانم را در حسرت بوسه اي آرام سينه هايم را ميان بازوانم ميفشارم

و نبودنت را خاموش فرياد ميکشم

براي آخرين بار کوير خشکيده لبانم از چشمان ترم سيراب مي شود و آرام فرو ميروم

 

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 دریای امید

زهجرانت دلم خون شد کجایی * چرا ای جان جان من نیایی

تو رفتی با تو از تن جان من رفت *به تن جان آیدم گر تو بیایی

بیا ای درد و هم درمان دردم * که تو درمانی و دردم دوایی

صفا دیگر ندارد باغ و بستان * برای من تو بستان را صفایی

سرا پا سوختم از آتش هجر *چه سازم گر نسازم با جدایی

 دلم شد غرق در دریایی امید * خدایی کن خدایی کن خدایی

چنان در زلف طرارت فتادم * که نبود دیگرم راه رهایی

به عشقت بوده و هستم وفا دار *چنین بی مرحمت آخر چرایی

 دلم چون زلف و عهد خود شکستی * چه گویم چون به عهد خود نپایی

 سیه شد از غمت روز  من و دل *بیا که شمس عالم تاب مایی

 ز بس بیگانگی کردی از این پس *سزد گویم اگر ناآشنایی

بیا تا سر نهم در زیر پایت * که بر فرقم به از ظل همایی

 ندارد طاقت هجرت شکیبا* کجایی ای قرار دل کجایی

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا