تبليغاتX
شیده ی عشق Shedeye Eshgh
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم * تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
 کلامی چند....
 

 گفتند ستاره را نمي توان چيد و آنان که باور کردند، براي چيدن ستاره حتي دست دراز نکردند

اما باور کن که من بسوي دورترين و زيباترين ستاره دست بردم

و هر چند دستانم تهي ماند اما چشمانم لبريز ستاره شد

ستاره هاي درونت را در شب چشمانم رها ساز و باور کن عشق را هدفي نيست،

آنچنان که دست يابد در آغوش جاي گيرد و در آئينه چشمانت به تصوير نشيند

باور کن که عشق خود همه چيز است

 

             

 

 


آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

 تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

 

 


به تو مي انديشم كه شايد اندكي از اضطراب درون خود كاسته باشم ...

آن قدر ظالم شده اي كه مرا در فكر خود راه نمي دهي .

چه قدر سخت است بي اعتنايي تو براي عمري دراز ...

با تمام اين احوال هنوز هم دوستت دارم اي يار مهربان .

نمي دانم آيا هنوز هم در قلبت جايي براي عشق من وجود دارد يا مرور زمان و خزان آن را هم از دلت ربوده است ...

هر كجا كه نظر مي افكنم تو را در خيالم مي يابم و در سكوت بي قراريت در مي يابم كه چه قدر بي رحم شده اي !!! اين بي رحمي را به هيچ واژه اي تشبيه نميکنم

 

 

 

 


شناختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم

و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود.

تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي.

بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد

و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است

و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم

و منتظرت هستم

 


کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم ودیگرهیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با  نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند


خدايا شكايت دارم؛

از دشمني اين نفس كه مرا گمراه مي كند

و به معصيتهاي تو بسيار حريص است

خدايا شكايت دارم؛

از اين شيطان كه مرا به سوي كارهاي باطل مي كشاند

و بين من و طاعت تو و رسيدن به قربت جدايي مي افكند

خدايا شكايت دارم؛

از اين قلب قسي

از اين چشمي كه از ترس تو اشك نمي ريزد

خدايا تمنا مي كنم كه جز با احسان وكرمت با من برخورد نكني

اي مهربانترين مهربانان

(مضموني از مناجاة الشاكين از مناجات خمس عشر)

 


 

وقتي پنجره چشمانت را به عشق و مهرباني گشودي , خورشيد نگاهت بر آمد و من آن را ديدم ,

با ترس و دلهره نگاهم را به نگاهت دوختم .

روياي کودکانه , حس عاشقانه , حرف شاعرانه اش را فهميدم ,

غرق در نگاهت شدم نفهميدم چگونه از خود تهي شدم ,برق نگاهت قلبم را ربود و من ديوانه وار اسير چشمان سياهت شدم .

با زبان بي زباني حس غريبم را گفتم .

افسوس ...

که چشمانت هرگز راز چشمانم را نفهميد , و نمي دانم چرا باران نگاهت سرازير شد وبردريچه قلبم فرو نشست ليک خوب مي دانم :

آسمان در نگاه توست و خورشيد در چشمان توست ,

به خاطر من نيزکه شده , هرگز پلکان خود راروي هم نگذار تا خورشيد نگاهت غروب نکند .

 

 

     


  

 

خدايا.....

 اي مهربانترين مهربانان کسي به شوق تو مي خواهد پرواز کند تو پروبالش باش

                                  کسي به شوق تو مي رويد تو آبش باش

 کسي از سوزش دل با تو سخن مي گويد تو زبانش باش

                          کسي تو را بي آنکه بداند جستجو مي کند تو مقصد و مقصودش باش

 


تو که دوست نداری کسی اذیتت کنه چرا اذیت میکنی

تو که دوست نداری کسی بهت بخنده چرا به دیگران میخندی

تو که دوست نداری کسی بهت دروغ بگه چرا خودت دروغ میگی

تو که دوست نداری کسی حالتو بگیره چرا حال دیگران رو میگیری

تو که دوست نداری کسی با غرور بهت رفتار کنه چرا خودت مغروری

تو که دوست نداری اسیر نگاه کسی بشی چرا دیگران رو اسیر نگات میکنی

تو که دوست نداری کسی تو رو بازیچه خودش قرار بده چرا دیگران رو بازیچه خودت قرار میدی

تو که دوست نداری کسی دلت رو بدست بیاره بعد رهاش کنه چرا دل منو بدست آوردی........

بعد رهاش کردی؟؟؟؟؟

 

 


نمی بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ....

                                          بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ....

 نمی بخشمت ....

 بخاطر دلی که برایم شکستی .... ..

                                        بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....

 نمی بخشمت ....

 بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی .....

                                           بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

 و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی


 

سعي کن به خاطر کسي که دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي

 


چه صادقانه پذيرفتم... چه فريبنده آغوشت برايم باز شد....

چه ابلهانه با تو خوش بودم.. چه كودكانه همه چيزم شدي...

چه زود نيازمندت شدم... چه حقيرانه تركم كردي...

چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظي به ميان آمد...

چه بي رحمانه من سوختم ...

ولي هنوزم دوست دارم غريبه

 

 

 


 

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 
 
بالا