تبليغاتX
شیده ی عشق Shedeye Eshgh
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم * تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
 تو...

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته

نبودنت فاجعه، بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی

که از قبیله من یه آسمون جدایی

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی

توی بهت و دقدغه، ناجی قلب منی

پاکی آبی و ابر نه خدایا شبنمی

قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

ای بوی تو گرفته تنپوش کهنه من

چه خوبه با تو رفتن، رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن

همقدم جاده ها تن به سفر سپردن

چی میشد شعر سفر بیت آخرین نداشت

عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه پانزدهم خرداد 1388  |
 دست تو...

دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری

ای همه آرامش از تو در سرانگشتم چه داری

در کتاب قصه من معنی هر دل سپردن

خود شکستن بود و بردن در غم خود سوگواری

ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم

ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم؟

من چه بودم نقش باطل،قایقی گم کرده ساحل

با هزاران زخم بر دل از عزیزان یادگاری

بی نیاز از هر نیازی ،بی خبر از پیله سازی

با گناه پاک بازی باختم در هر قماری

من چه بودم شعله ی درد، قصه ی خاکستر سبز

زخمی دنیای نامرد قصه چشم انتظاری

با من ویرانه از درد دست تو اما چه ها کرد

ای که با معنای دیگر عشق را آموزگاری

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه یکم خرداد 1388  |
 فقط تو...

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی * همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی

نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه *  میونه رنگین کمونه خاطرات عاشقونه

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام * خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام

لحظه هر لحظه پس از تو شبو گریه در کمینه * تو دیگه بر نمیگردی آخر غصه همینه

میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی * بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی که ببینی

شب بی عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو * شب از نیاز من پر شب خالی از تن تو

با تو گل بود و ترانه با تو بوسه بود و پرواز* گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده شد آواز

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 نقطه چین...

 

زندگی نقطه سر خط, بی وفایی شده عادت

تو نوشته بودی دیدار,سه تا نقطه به قیامت

زندگی نقطه سر خط,تلگرافی شده نامت

قلبمو مچاله کردی لای نقطه چین نامت

عزیزم نقطه ته خط برو با خیالت راحت

به تو تقدیم این ترانه ,عوض جواب نامت

با سی و دو حرف دلگیر,مختصر مفید و ساده

گفتی که سایه عشقت از سرم خیلی زیاده

زیر دردو خط کشیدی ,ضربدر زدی رو اسمم

تا بدونم که به عشقت تا که جون دارم تلسمم

توی یک  کاغذ بی خط,حرفای خسته به نوبت

توی سرزمین نامت حرف ت کرده قیامت

ت مثل تومثل تردید, ت مثل آخر طاقت

مثل تنهایی مثل تب مثل آخر خیانت ...

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 آخرین بار...

داری میگذری از من ,داری رد میشی آسون

حرفی برات ندارم, بغضمو کردی پنهون

اشکامو در میاری ولی انگار نه انگار

دستامو بگیر تو دستات برای آخرین بار

یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد

همون که بهش گفتی یه روز جای تو هیچکس نمیاد

چند بار باید به چشم تو بشکنم آروم بگیری

بگو چقدر گریه کنم تا دیگه از پیشم نری

بگو چقدر اشک بریزم تا منو تنها نزاری

دارم به چشمات باج میدم تا تو بگی دوسم داری

اما من هنوز دوست دارم بدون, اگه حتی قلبتو پس بگیری

اگه مثل امروزم بهم بگی نمیخوام تو رو, میتونی که بری

       

 

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 سال نو مبارک...
       

سلام به همه دوستای گل و مهربونم

امیدوارم هرجا هستید شاد و سلامت باشید عیدتون مبارک ایشالا سال خیلی خوبی در کنار خونواده محترمتون  داشته باشید و امسال به هر ارزویی که دارید برسید

به همین زودی یه سال دیگم گذشت عمرمون مثل برق و باد داره میگذره سال 87 با تموم خوبی هاش و بدی هاش تموم شد و یه سال جدید اغاز شد مثل اینکه یه دفتر جدید دادن دستمون تا توش نقاشی کنیم

امیدوارم روزهای خوبی برا خودتون توش به تصویر بکشید .

به امید اینکه امسالم تنهام نزارید و به وبلاگ سر بزنید و نظرم حتما بزارید.

در پناه حق.......

 

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه یکم فروردین 1388  |
 دوراهی...

هنوزم چشم تو برای من جام شرابه

هنوزم هستی من قصه رنج و عذابه

همه شب تا سحر جا در دل میخونه دارم

پریشون قصه ای رو با دل دیوونه دارم

سر دوراهی میشینم خودمو تنها میبینم

دونه دونه اشکهای حسرت که از دیده میره میشمارم

همه دل میبره هر لحظه تا مرز جنونم

میرم جایی که شاید گم بشه نام و نشونم

یه روزی اومدم دنبال تو منزل به منزل

یه روز افتاده بودم در به در دنبال این دل

چه سودی بردم ازعشق تو ای ناخونده مهمون

جز آنکه تا ابد هموار شوم کرده پشیمون

نمیتونم که دل بردارم از چشم سیاهت

ندارم طاقت موندن چنان خالی به راهت

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 چشم تو...

 

زیر فانوس شب تار شبی سرد و بی ستاره

سر به زیر و تن خمیده یه مسافر رو به جاده

هدف بدون مقصد پیرهن سفر رو پوشید

رفت و رفت در جستجوی شهر آفتاب رو به خورشید

اون مسافری که با عشق رفت و رفت دنبال خورشید

همه جا رو گشت و آخر خورشید رو تو چشم تو دید

منم اون مسافر شب که تو چشم تو سفر کرد

واسه حفظ تن خورشید همه جا سینه سپر کرد

به تن تکیده من تو بتاب تا جون بگیرم

چشاتو وا کن که عمریست من به چنگ شب اسیرم

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 تقدیر.....
        

باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تورا پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

رازی با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پر پر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 بنویس...

 

تو که دستت به نوشتن آشناست * دلت ازجنس دل خسته ماست

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی * دل مارو بنویس

بنویس هر چه که ما را به سر اومد * بعد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم * لحظه ها را میکشیم ، نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم * توی این پاییز بد فکر بهاریم

دست من خسته شد از بس که نوشتم * پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما را خبر کن * چرا آنجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی* از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاهت تازه دیدی * بادبان به سینه دریا کشیدی

بنویس از ما که عشقو نشناختیم * حرف خالی زدیم و قافیه باختیم

بگو از ما که تو خونمون غریبیم * لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

دل مارو بنویس!!!!

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 تولد .....

بچه ها سلام خوبین دوستای مهربونم

امروز یه جشن تولده اگه گفتید!!!!!!!!!!دیدی نگفتین اصلا به فکرتونم نمیاد

بچه ها امروز تولد وبلاگمه ..........اخیییییی باورم نمیشه به این زودی یک سال گذشت

تا چشم به هم زدم مثل برق و باد گذشت .عمر ادمی همینه مثل باد میگذره تو این یک سال خیلی چیرا تغییر کرده ادما تغییر کردن زندگی تغییر کرده و خیلی ها که ادعای رفاقت میکردن تغییر کردن تو این یک سال خیلی دوستای خوبی پیدا کردم و خوشحالم از بابت این که دوستای خوبی دارم.

این اواخر خیلی سرم شلوغه و کمتر فرصت میکنم بیام و به وبلاگ برسم اما شما هیچوقت تنهام نذاشتید و

بهم سر میزدید و این محبت و لطف شما رو میرسونه  بازم ممنونم .

یه سوال میپرسم دوست دارم خداییش هموتون راستشو بگید هرچی تو دلتونه بگید اصلا ملاحظه و این چیزا نباشه میخوام بدونم اگه قرار باشه به وبلاگم نمره بدید از 0 تا 20 چند میدید؟؟؟؟؟؟

خداییش راستشو بگید باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ممنون که اومدید تولد وبم بهانه ای بود برای ملاقات با شما دوستای مهربونم

برا همتون ارزوی موفقیت و شادی میکنم فعلا.......

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 واژه....

 

ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق * مثل لبخند سپیده مثل شب گریه ی واژه

بی تو شب دوباره آینه روبروی غم گرفته * پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته

واژه رنگ زندگیم بود وقتی تو فکر تو بودم *  عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم

وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن * چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن

رفتی و شب پر شد از من ، از من و دلواپسی ها * رفتی و منو سپردی به زبان اطلسی ها

 

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 باورکن...

باور کن صدامو باور کن * صدایی که تلخ و خستست

باور کن قلبمو باور کن * قلبی که کوهه اما شکستست

باور کن دستامو باور کن * که ساقه نوازشه

باور کن چشم منو باور کن * که یک قصیده خواهشه

وسوسه عاشق شدن * التهاب لحظه هامه

حسرت فریاد کردنه * اسم کسی با صدامه

اسم تو هر اسمی که هست * مثل غزل چه عاشقانست

پر وسوسه مثل سفر* مثل غربت صادقانست

باور کن اسممو باور کن * من فصل بارون برگم

مترود باغ و گل و شبنم * درختم درخت خشکی تو دست تگرگم

باور کن همیشه باور کن * که من به عشق صادقم  

باور کن حرف منو باور کن * که من همیشه عاشقم

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه یکم دی 1387  |
 لحظه های رفتن...

کاش لحظه های رفتن نمی بارید دشت چشمام * حق حق دلتنگی هامو می شکستم توی رگهام

دل پر تحملم از گریه من گله داره * چهره سرخ غرورم از شکستم شرمساره

باغ پیوند من و تو پر از عطر اقاقی * فصل آشنایی ما سبز خواهد ماند باقی

همه ی آنچه که دارم پیشکش سادگی تو * سوگلی ترانه هایم هدیه ی یکرنگی تو

فکر من مباش مسافر به سپیده ها بیندیش * چشم فردا ها به راهه راه سختی مانده در پیش

ای تولد دوباره فصل آغاز من و توست * ای رها از رخوت تن، وقت پرکشیدن توست

 

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه پانزدهم آذر 1387  |
 رویا....

اون دوتا بسته چشات منو خوابم میکنه

ذره ذره اون نگات داره آبم میکنه

داره میمیره دلم واسه مخمل نگات

همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات

مثل یک رویای خوش پا گرفتی تو شبام

از یه دنیای دیگه غصه ها گفتی برام

هنوز ازحرم تنت داره میسوزه تنم

از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم

دستای عاشق تو، منو از نو تازه ساخت

دل نا باور من جز تو عشقی نشناخت!!!

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه یکم آذر 1387  |
 گفتگو با خدا...

خداوندا!

قرار میگیرم و آرام میشوم آنگاه که دل و اندیشه ام را در زیارتگاه نگاهت جا میگذارم، دل خاکی ام را در قدمگاه محبانت پرواز میدهم تا آسمانی شود و بیکرانگی دریای مهر و سعادت را دریابم. وچه زیباست تپیدن قلبی که برای رسیدن به این دیدار لحظه شماری میکند.

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه یکم آذر 1387  |
 خیال...

حالا دیگه تو روداشتن خیاله

 دل اسیر آرزوهای محاله

غباره پشت شیشه میگه رفتی

 ولی دلم هنوز باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و میدیدی زندگیم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوریت حالا روز و شب میباره

میگه تو ذهن خیابون منو تنها جا میزاره

خاطره مثل یه پیچک میپیچه رو تن خستم

میگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |
 محتاج...

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

 فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

در من نفسی نیست در خانه کسی نیست

نکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند

که از تقدیر و خان ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند

تا آینه رفتم که بگیرم خبرم از خود

دیدم که درآن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو برمیخورم اما

در تو شده ام گم به من دسترسی نیست

نکن امروز را فردا دلم افتاده زیر پا

بیا ای نازنین ای یار دلم رو از زمین بردار

در این دنیای وانفسا تویی تنها منم تنها

نکن امروز را فردا بیا با ما بیا با ما

در این دنیای ناهموار که می بارد به سر آوار

به حال خود مرا نگذار رهایم کن از این تکرار

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |
 آخه چرا ؟؟؟؟؟
دوستای خوبم سلام

نمیدونم کدوم ادم بیکاری جای من به وبلاگای شما میاد و نظر میده و یه حرفای

بی معنی میزنه .این دوره و زمونه ادم بی معنی زیاده  خواستم بدونید اگه کسی از طرف من

حرفای غیر منطقی میزنه حواستون باشه من نیستم و باعث کدورت نشه .

بازم ممنون ازتون که همیشه به وبلاگم لطف داشتید.

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه یازدهم آبان 1387  |
 گلایه...

                  

یه چیزی هست تو چشات که دلم عاشق شور و حالشه

یه چیزی هست تو نگات که دل اسیر من دنبالشه

تو واسم آب حیات تو غزل هستی و من شاخه نبات

تاج عشقت رو سرم دل من عاشقه میمیره برات

دیگه کمتر گله کن یه زره کمتر گله کن

منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن

باورم کن که یه روز مستی و میخونمون یکی میشه

قصه زندگی و حرفای عاشقونمون یکی میشه

دل وحشیم واسه تو میدونی اهلی شده

دل من عشق رو شناخت میبینی که روزگارم چی شده

دوست دارم نگاتو که قلب رو به آتیش میکشه

دل بیقرارمو پس میزنه پیش میکشه

باورم کن که دلم یه خونه محبته

اوج عشق من به تو اون نور بینهایته

دیگه کمتر گله کن یه زره کمتر گله کن

منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 سودای عشق ...

وادی عشق تو ای لیلی جان , صحرایی است

که بهر گوشه اش افتاده چو من شیدایی است

هر که را هست دلی , دلبری آن را به کمین

هر که دارد سری از عشق در ان سودایی است

در ره کعبه کوی تو , چه حاجت به نشان ؟

 که بهر گام فتاده , سری اندر پایی  است

همه جویند تو را , مسلم و ترسا و یهود

راستی بر سر کوی تو عجب غوغایی است

آنچنان غرقه سیلاب سرشکم ز غمش

که جهانم همه در پیش نظر دریایی است

عاشق و عارف و عامی  , همه مفتون تو اند

لیک باور نکنم همچو منت رسوایی است

کار گلزار نه امروز کشید به جنون

 دیر گاهیست که دیوانه ی مه سیمایی است

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 جستجو...

 

من برای زنده بودن جستجوی تازه میخواهم

خالیم از عشب و خاموشم ،های وهوی تازه میخواهم

خانه ام گلخانه یاس است رنگ و بوی تازه می خواهم

ای خدا ،ای خدا بی آرزو موندم آرزوی تازه می خواهم

عشق تازه حرف تازه قصه تازه کجاست

راه دور خانه تو در کجای قصه هاست

تا کجا باید سفر کرد تا کجا باید دوید

از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 کی؟؟؟

 

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری  *  دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره * از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته * از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا * تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا

کی از سرود بارون غصه برات میسازه * از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره * نکنه ستاره ای بیاد، یاد تورو نیاره

 

     

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 گفتگو با خدا...

پروردگارا!

هزاران بار تو را گواهی دادیم به بزرگی و عظمتت و تو را سپاس گفتیم به نعمات بیکرانت و تو را خواندیم وخواندیم اما نه چنان که سزاوار باشی اما تو چه مهربان و بخشنده هزاران بار بندگان ناچیز را به درگاهت خواندی و دستان تهی و طغیانگر ما را پذیرا بودی پس باز هم چشم امیدمان به عنایت و بخشش توست.

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 سفر عشق :

وقتی دل سودازده شور دگری داشت

آهش شرری می زد و شورش اثری داشت

از هر دو جهان , فارغ و مشغول , به خود بود

با اهل نظر سرّی و با عشق سری داشت

با پیر مغان , بی خبر از سرّ  قَدَر بود

یا آنکه زما داشت نهان گر خبری داشت

گفتند که: زاهد هنرش دیدن عیب است

گفتم مگر او بهتر از اینهم هنری داشت ؟

از حلقه ما راه بمیخانه دراز است

ای کاش که در این خانه بمیخانه دری داشت

شد شوق طلب همره ما در سفر عشق

ره گم نکند هر که چنین هسفری داشت

ما بی خبر از بادیه عشق گذشتیم

صد شکر که بگذشت زما گر خطری داشت .

 

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 شما...

            

     

تو چشمتون چه قصه هاست ،نگاهتون چه آشناست * اگه بپرسید از دلم میگم گرفتار شماست

نگاهتون پیش منه ،حواستون جای دیگست *  خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگست

نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست * اگر که قابل بدونید خونه ی دل جای شماست

میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست  *  کاش میدونستم اون کیه؟ که این روزا یار شماست

خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست

شما گناهی ندارید این روزگار بی وفاست * تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست

توجام می، تموم شب نقش دو چشمای شماست

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه یکم مهر 1387  |
 این خاک تن کیست ؟

هرگز شده زین خاک بجویی که تن کیست ؟

وین گرد غم آلود غبار بدن کیست ؟

از زیر قدومت شدی آگاه که آیا

ماوای که خواهد شد و یا که وطن کیست؟

بر خاطر تو هیچ گذشتست به بستان

کاین پنبه ی نو خواسته آیا کفن کیست ؟

آن غنچه خندان که نمودست دهن باز

لبهای پر از خنده و شکر شکن کیست ؟

آن خشت که سر بر سر هم هشته بهر کاخ

اعضای که می باشد ویا که تن کیست ؟

آن رخنه دیوار که بر دیده هویداست

چاک دل سوزان که؟ خندان دهن کیست ؟

امروز که خاک دگران شد چمن ما

تا روز دگر خاک من و تو چمن کیست ؟

 

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه یکم مهر 1387  |
 یار بی یاوران ...

غمخوار مرا نیست دگر من شده ام خوار

بیگانه وخویش از من محزون شده بیزار

چون نیست دگر در رخم آثار تلالو

خاموشم و بی یاورم وبی کس و بی یار

خشکیده درختم من و در فصل خزانم

طوفان زده ام نیست دگر در بر من بار

خاموش چو شمعم که به کنجی بنشسته

 پروانه ز گردیدن گردم بودش عار

 من یوسف کنعان بدم و پادشه مهر

در پیش زلیخا شده کم ارزشم از خار

کمتر ز کلافی بفروشند مرا گر

دانم که کسم نیست در این شهر خریدار

در بحر غم و غصه شناور  همه روزم

هر شب بکشم تا به سحر آه شرر بار

ای یاور بی یار کسان رب توانا

کس نیست به غیر از تو مرا یار و مدد کار

لطفی ز کرم کن به شکیبا که تو هستی

واقف ز همه درد نهان و همه اسرار

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه یکم مهر 1387  |
 عادت...

 

به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیکتر از من

ای حظورم از تو تازه ،ای نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم

مثل عاشقی به غربت، مثل مجروحی به مرحم

لحظه در لحظه عذابه، لحظه های من ِ بی تو

تجربه کردن مرگه، زندگی کردن ِ بی تو

من که در گریزم از مرگ به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گریه شب به تو هجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم

خونه لبریز سکوته خونه از خاطره خالی

من پر ازمیل زوالم ،عشق من تو در چه حالی؟؟

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  |
 گفتگو با خدا...

خداوندا!

به تو پناه می آوریم از اسارت لحظه هایی که بی تو یاد تو بگذرند و از سرگشتگی ایامی که به غفلت و تباهی سپری شوند. کاش این همه نادانی و خیره سری را به بردباری و رستگاری صالحات بر ما ببخشایی و عافیت روح و اندیشه نمازگزاران حقیقت جویت را ارزانی مان داری.

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  |
 
 
بالا